روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۰ ب.ظ

۱

نمایی دور از ابادی صرفه

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۵۰ ب.ظ

حال مسافری را دارم که در شبی تاریک، بیابان و سکوتی وحشت آور همراهانش را گم کرده است. 


دوباره اندوه مرا می رباید. دوباره شبهایم را با خویش زمزمه می کنم. سرم را پایین می اندازم و به آینده ای می اندیشم که جراحت ندیدنت را چگونه درمان کنم... 

کوتاه ترین لبخندت را

اینک

ساعت های خشمگین

تلافی می کند

هر چه بیش تر بخندی

دردم بیش تر می شود

سکوت کن

ما برای مردن

بدنیا آمده ایم

موسیقی در سکوت رویایی سرزمین تنهایی و آوارگی شبهای در خلوت بودن، همان سوگنامه ی انسان است وقتی با خویش مواجه می شود. زمزمه ای است حزین و پرسشی است آرام از هستی که تو کجایی کجا؟ موسیقی یعنی در چهارچوب معبد، زانو زدن و نگاه خویش را به ستارگان دوختن که شاید از پشت آبی راز، دستهایی که طعم خورشید می دهند بیاید و سرمای جان را به گرمای حیرت برساند. 


هنوز رازی غمگین در ناله ی نی و آوای سنتور هست که مرا به ناکجاآباد می برد. از پرچین وجودم پرواز می کنم و خود را همسایه واژه هایی می یابم که قرن هاست در برهوت گام می زنند و نمی یابند. می یابند. اما همه سراب است سراب. این همه قرن را کجا بودم؟ گم شده بودم انگار. بیگانه بودم انگار. 

در کوچه پس کوچه های نت ها گم می شوم. گوشه ها را می کاوم. با موسیقی است که می یابم چه تنهایم. تنها. همه چیز دست به دست هم می دهند تا بگویند تنهایی. تنها. تو هستی و افقی دور دست. تو هستی و کوله باری از نمی دانم هایت. از هذیان هایی که درهنگام بیداری در چشم آفتاب گفته ای.تو هستی و صبحگاه سربی و داغ. تو هستی و رفتنی بی وداع. تو هستی و گذشته ای خاموش اما مغموم. تو هستی و شاخه گلی رنگ رو رفته ی نقش بسته بر کارت پستالی از اعماق تاریخ. آن قدر دور که دیگر یادت نمی آید هنوز به دنیا آمده بودی یا نه. هنوز خندیده بودی یا نه. 


سایه ام بر دیوار روبرو می افتد. من به دنبال هیچ و هیچ کس نیستم. در انتظار هیچم. انتظارها سرابند. دویدن در بیابانی است پر از خارها و تیغ ها. وقتی می نشینی می بینی مجروح شده ای. اما گویا دویدن در برهوت خستگی و آوارگی زمان، تنها کاری است که می توان کرد، طاقت فرسا است. 


من در خویش گم شده ام. دارم تلاش می کنم یوسف وجودم را از چاه خویش نجات دهم. آی کاروانیان...مرا ندیده اید؟ من کجا هستم کجا؟  سر در گوش زمان می برم آرام نجوا می کنم اینجا، همین نقطه از عرض و طول جغرافیا ایستاده من بودم. اما اکنون نیستم. کسی مرا ندیده است؟ و جوابی نیست و دویاره فراموش می کنم پاسخ پرسشی چنین مهیب را نه از دیگران که من در خویش باید جستجو کنم.

پیوست:

تصاویر از : سید هادی سادات حسینی 

تصویر اول باغ و مرکز صرفه ، تصویر دوم تنگ صرفه

منبع این نوشته

نظرات  (۱)

این مطلبرا در وبلاگ برهوت دیدم. چرا منبع را نذاشتین؟
پاسخ:
دقت کنین منبعشو میبینین !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">