روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۶ ب.ظ

۱

پایانی بر فعالیت سه ساله ی وبلاگ

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۶ ب.ظ


_پیرمردی دست بر پیشانی تل را می پایید تا ببیند گله هوس بازگشت دارد یا نه؟ پیرزن درحالیکه نق زدن هایش سر پیرمرد را فقط خود می شنود؛ قدری جو که شاید خود محتاج خوردنشان باشد؛ اماده کرده تا به نور چشمی اش که از گله می اید بدهد.
_یکی از اهالی سوار بر خر از "بیخ جر براور است و از همین دور می توان شناختش؛ قحطی هم اگر باشد او کتر و قند و چایش را همیشه با خود دارد.
کمتر پیش می اید دم زرده صدای توله ها از تنگل و پای قله بلند نشود؛ همانهایی که شهری ها شغال مینامندشان
_پسرکی تنها روی کمر زرد نشسته و چشم به جاده دارد؛ گاهی زیر لب برای خود تره مره ای میخواند و گاهی هم چشمانش را همچون عقابی که هم اینک "دور قله می چرخد؛ تیز می کند تا توله ها را ببیند.


_ چوپان روی دامنه ی کوه؛ کم کم پک های اخر را به سیگارش می زند و با نگاهی به خورشید که در حال رخت بر بستن از ده است؛ با هی هی و سوت زدن و انداختن سنگ گوسفندان را مجاب می کند به سمت ابادی به راه بیفتند؛ همچون زمانی که ساز جنگ را می زنند و سپاهیان با نظم خاصی به پیش می روند.
_ در گوشه ای دیگر پیرمرد مال و گوسفندی ندارد که چشم انتظار انها باشد؛ در خانه نشسته و با رادیو خود را سرگرم می کند تا کانال کرمان را بیابد؛ اینجا ایران است؛ نمی دانم چه سری وجود دارد؛ افغانستان وضع خوبی ندارد اما کانال های رادیویی اش بهتر از کانال های ایرانی برای او واضح اند. 
مهم صدای اذانی است که بلند شود ؛ حالا به افق هر شهر و دیاری
_گله که نزدیک روستا می شود حقیقتا گویی سپاهیان به روستا حمله کردند؛ گوسفندان هر گروه با سرعت به سمت اغلشان میدوند و البته در این بین بعضی از انها همچون سربازانی که خواهان جنگ چریکی اند؛سر ناسازگاری دارند.
چوپان کفش های خود را در می اورد و چای را در استکان میریزد و سپس نعلبکی . یکی دو قند در دهان و قرچ قرچ خرد شدن قند زیر دندان ها ؛ دقیقا همان صدایی را می دهد که هم اکنون بز در حال خردن جوهای پیشکش پیرزن از خود در می اورد.
دو سه چوب کبریت نه و چوب چهارم روشن می شود و فتیله ی چراغ مشتعل می شود. خودشان عادت کرده اند اما بوی دود و سوختن چشم را نمی توان نگفت.
هرچند تعداد وفاداران صرفه هرسال کمتر می شود اما همین تعداد هم محالست چراغ های نفتی رایج را در بیغوله شان نداشته باشند.
شب که می شد تابستان یا زمستان همیشه شعله اش زیاد بود و همیشه دودی داشت که خودشان متوجهش نمی شدند و این چشم های ما بود که می سوخت و البته گرمایی که خفقان را تداعی می کرد؛ پای ثابت یکایک خانه ها بود.
پیرمرد احساس می کند چیزی تیرپشتش راه می رود؛ پیرزن را صدا می کند و کنه ی بخت برگشته همانا و افتادن روی چراغ همانا. اری،؛ اینجا هم گاهی شبانگاهان بوی کباب بلند می شود!
 از  پنجره؛ در کمی رنگ ابی دیده می شد که حکایت از نور ماه داشت.نور ماهی که دعای اهالی بود تا بتابد .

"وای خداااا ننی مردم"  صدای ناله ی پیرزن و پیرمردهاست در میانه ی شب و حین خواب؛ محالست اینگونه ناله ها را نیمه های شب حداقل در صرفه نشنوی .
کمی انطرف تر؛ قورباغه ها که انها را گک می نامند؛ روزها انگار غیب می شوند و شبانگاهان کافیست تا سرچشمه بروی تا شب نشینی شان را ببینی.نباید زیاد حساس شوی و پی گیری کنی که روزها کجا می روند؛ در ان صورت شاید هر چه قدر هم دلت پاک باشد باز نتوانی از چشمه ی باوفا اب بخوری !

از بین شاخ و برگ گردوها ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ی سفیدی در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارند.
_پیرمرد دیگری جوش گندمهایش را دارد و بدون شال و کلاه و با حلبی در دست؛ دور و بر زمینش قدم و گه گاهی دهل می زند؛ بدوبیراهه و نفرین هم نثار گراز ها می کند؛ شاید این زبان بسته ها هم پی برده اند؛ اهالی حتی گشنه غشی هم باشند فکر شکار و خوردنشان را همچون اجدادشان نمی کنند.
باد گاهی درختها را انچنان تکان می داد که گویی انها را میخواهد از ریشه بکند؛ مترسک اما همچنان ثابت و استوار ایستاده بود و قصد تکان خوردن نداشت. لباس های برش ؛ اصلا لباس نبودند؛ گونی ای ، چادرشبی، حلبی و همین ها را به چوبی می بستند.
شاید گراز و یا کلاغی که این مترسک را ببیند؛ فکر کند که ایا لک و لباس مناسب تری نبود که بیشتر شبیه ادمیزاد باشد و بر برش کنند؛ البته الان همه ی ما همان مترسک ها هستیم که تنها ظاهر و لباسی از ادمیت داریم!
یکی دمن اب دیگری را می برد و دیگری بخشی از زمین او را ؛ یکی میوه های درخت همسایه را می خورد و دیگری مدعی کل درخت است؛پسه ای کوچک که از کنار درخت سر برمی اورد؛ خود می تواند دلیل بحث و دعوا باشد و می بینیم که هست.
 اری همه ی ما مترسک هستیم.
این مطلب پایانیست بر فعالیت قریب به سه ساله ی این وبلاگ؛ با تشکر از هم ولایتی هایی که با نظرات گرمشان، محرکی برای فعالیت وبلاگ بودند.




۹۶/۰۵/۲۱
نوشته شده توسط : سید

نظرات  (۱)

خسته نباشید
چرا پایان؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">