روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

آخرین مطالب

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

🎬از دلخوشی  کودکی همین بس که از دنیای سیاه و سفید اینچنینی خبری نیست،هر چه هست در لحظه است  و شعف انگیز...،از بدو بدوی همسالان به دنبال توپ گرداله ی فشرده از کهنه جورابها تا به سنگ بستن سگهای استخوان بدن،اما چیزی که تمام ذهن همیشه کودکانه ام را گرفته بود نه آدم و نه فرشته افسانه ها نبود!،با هیکل درشت و سیاه ،چشهای متورم و خمار و نگاهی گیرا...

🎬از سر صبح که با عرعر الاغهای ده از خواب بیدار میشدم به سرم میزد که امروز حتما ببینمش،حتی شده چند دقیقه،اما همیشه این فکر در غلافی از ترس پیچیده بود،ولی یک روز واقعن به سرم زد،منی که با وجود سن زیادم بعضی نیمه شبها را از ترس تاریکی دست ب آب نمیرفتم و تا صبح به خودم میپیچیدم،یک شب به سرم زد که حتی شده برای چند ثانیه ببینمش...

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۱۳
نوشته شده توسط : سید

چیزی به انتهای روز نمانده است و روشنی قدم به قدم پا پس می کشد . آفتاب ، قدم های آخرش را    بر می دارد و پشت به آبادی ، روز را می دزدد و خانه به خانه، آبادی را ترک می کند و منزل به منزل دور می شود. سر به کوهستان می گذارد و شب را به کوه ها، پناه می برد. فردا روز پر کاری است و کلی برف باید تا  بهار آب شود.

     سایه ها برمی خیزند و  با آن چشم های بی حیا شان ، بی پروا ،  بی آنکه از کسی تعارفی  شنیده  باشند از دیوارهای کوتاه و نیمه ویران آبادی ، به هر گوشه و کناری سرک می کشند .

     آبادی به غروبی دوباره می نشیند و بید ها ، تازه عروسانی اند که حنا به دست و پا  می بندند و   کلاغ ها ، سپیدار ها را ، که با خیال جوانه زدن به زردی نشسته اند ، به تاریکی مهمان می کنند.


۱ نظر ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۳۶
نوشته شده توسط : سید