روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز روستای صرفه» ثبت شده است

غرق در اوهام خویشم و بی آن که سرم را برگردانم آرام به نجوایی گوش می دهم که هزاران سال قبل در جایی از این هستی پیچیده است.در انتهای برهوت، امواج درخشان سراب، دهان خشکیده و جان تشنه ی مرا سیراب می کند. سیراب می شوم از سراب توهم و تخیلی دردناک که در جان من ریخته است. کاش نفس های به شماره افتاده را نقاشی می کردم و تابلویش را بر دیوارهای خیال آویزان می کردم تا رهگذران دریابند کجای این برهوت گام نهاده اند.  در بالا و پایین آمدن اقیانوس و موج هایش چه نهفته است که یک آن باز نمی ایستد؟ این همه فراز و این همه فرود و این همه رنج را چه معنایی است؟

آه از خیال زخمی من.


۲ نظر ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۱
نوشته شده توسط : سید

من دردهایم را در گوش برهوت زمزمه می کنم. در بیابانی که صدای زوزه ی باد خواب درختان را آشفته می کند. این جا خارهایی هست که پای احساسم را مجروح می کنند. من هم مثل تو رنج می کشم. من رنج تو را دارم. من حتی نمی خواهم بدانی آشفته ام. اشکم را برای تو در همین جا در برهوت، پای خارهایی سخت می ریزم شاید روزی گل دهند. فقط می ماند که تو بتوانی از این گذرگاه دردناک گذر کنی. بتوانی قایق ات را در سیل ویرانگر نجات دهی. تو هم مثل همه ی دیگران، صلیب رنج هایت را خودت بر دوش می کشی. تنها. و انسان این گونه است.

  

۲ نظر ۰۴ آبان ۹۴ ، ۱۰:۲۹
نوشته شده توسط : سید

من اکنون از خودم پر می شوم. دستم را می گیرم و کنار خودم می نشینم. احوالم را می پرسم و از خود برای خودم می گویم. پرسشی را که با دیگران نمی توانم از خویش می پرسم. جز خویش به راستی چه کسی خویش من است؟ اندوهی را که چون راز سنگینی می کند در پیشگاه خویش بی هیچ هراسی بازگو می کنم. اصلا مگر می شود اشک ریخت جز در برهوت تنهایی با خویش. مگر می توان اندیشید جز در سکوت صحرایی که رد پای واژه ها دیری است از آن جا گذشته است. من هستم و جز این، فریبی است حباب گون که در صبح سرد زمستان یخ می زند. این پرسش در ابدیت جانم موج می زند که چه کسی خوشبخت است؟ چه کسی می خندد؟ 

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۴ ، ۱۷:۲۹
نوشته شده توسط : سید

غروب سرد پاییزی

سکوت دردناک کوچه را

فریاد برگی زیر پاهایت

فرو ریزد

به آوایی پر از اندوه

زبان باد در گوش تو خواهد گفت:

قناری در قفس هرگز

       نه ، هرگز بوی گل

                               نشنید...

در ابهام کوچه ی بن بست، تمام شب باران بارید و شاخه های درخت صنوبر قد کشیده تا آن سوی دیوار تنهایی، در وزش تند باد بی رحم، شکسته شد. از خودم می پرسم، صدای پنهان در حلقوم آسمان با شقایق چه زمزمه می کند که رنگ سرخ را بر چهره های آالاله ها می نشاند؟ با که این راز درد ناک را می توان در میان نهاد که تردید، رنجی است بزرگ بر شانه های بی طاقت من. تردید، فاصله ی مرا با خودم بیشتر می کند و تو سکوت می کنی. و بر این سرگشتگی می خندی. چشم هایم را بر جاده ای می بندم که انتهایش را نمی یابم. تردید، یعنی من معلق ام میان زمین و آسمان ذهن تو. آواره ای اندوهگین که مسیرش را در وطن خویش گم کرده است. 


۰ نظر ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۵
نوشته شده توسط : سید