روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

۱۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روستای صرفه» ثبت شده است

آنجا که درخت را

  دار

    می خوانند

 هیچ لبخندی مبارک نیست ...



۱ نظر ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۰:۲۰
نوشته شده توسط : سید

حال مسافری را دارم که در شبی تاریک، بیابان و سکوتی وحشت آور همراهانش را گم کرده است. 


دوباره اندوه مرا می رباید. دوباره شبهایم را با خویش زمزمه می کنم. سرم را پایین می اندازم و به آینده ای می اندیشم که جراحت ندیدنت را چگونه درمان کنم... 

۱ نظر ۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۰
نوشته شده توسط : سید

چشمانم را می بندم، پرتاب می شوم تا خانه ی پدربزرگ. خانه ای روستایی. رودخانه ای از بالای سرش می گذشت و از سوی پایین دست، جوی آبی بسیار خنک و پلی کوچک بر آن. صدای آب بود و زمزمه ی رودخانه ای که از دور دست می آمد و تا دور دست ها ادامه می یافت. کوچک بودم،  رودخانه را بسان دریا می دیدم. ترسناک و هول انگیز. در عین فرحبخشی و روشنایی. هنوز کوچک بودم که تابستان ها در خانه ی روستایی و با چراغی که با نفت روشن می شد. غروب ها که می شد، گوسفندان از چرا برمی گشتند. و من عاشق همان لحظه بودم. آن دم که دوان دوان می امدند. روستا، چه زود در تاریکی فرو می رفت و سکوتی ژرف حاکم می شد. بالای بام می خوابیدیم. هنوز صدای آب را در نیمه شبان به یاد می آورم. ترسی همراه لذت. و ستاره هایی در هم بافته و در هم پیچیده. تا جایی که جا بر هم تنگ می کردند. 

۲ نظر ۲۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۱
نوشته شده توسط : سید


آب‌تَره یا همان گنوی ، (نام‌های دیگر: بولاغ اوتی،علف چشمه، شاهی آبی، ترتیزک آبی) گیاهی از تیرهٔ شب‌بوها به ارتفاع ۱۰ تا ۶۰ سانتی متر با برگ‌های کوچک به رنگ سبز تیره و گل‌های خوشه‌ای کوچک سفید و ساقه‌های خزنده است که از نقاط مختلف آن ریشه‌های کوچک و سفید خارج می‌شود و معمولاً در کنار جوی‌ها و باتلاق‌ها می‌روید. این گیاه مقدار قابل توجهی آهن، کلسیم و اسید فولیک و کمی هم ویتامین‌های ث و آ دارد.
آهن قابل جذب آب‌تره از اسفناج هم بیشتر است و به همین جهت می‌تواند در بهبود کم‌خونی مؤثر باشد. کلسیم آن نیز بیشتر از شیر و ویتامین ث آن از پرتقال بیشتر است.

این گیاه در روستای صرفه و مناطق اطراف به نام گنوی خوانده می شود و خودرو می باشد درحالیکه در بعضی نقاط کشور کاشت و برداشت این گیاه وجود دارد!
تا قبل از این گمان می کردم فقط مردم این منطقه انرا میخورند و در مورد مفید بودن ان هم شک داشتم!!

۲ نظر ۲۱ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۰
نوشته شده توسط : سید




آدمی هر چه از طبیعت دور شد، هر چه با طبیعت بیگانه تر شد، محزون تر شد. ساکنان گذشته خود را در مأمن و موطن اصلی خویش می یافتند. در گذشته، همه چیز گویی انسانی بود که باید احترامش را به سر برد. با طبیعت، درون طبیعت و همراه هم بودیم. خود را خویشاوند طبیعت می دانستیم. 

۴ نظر ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۳:۴۰
نوشته شده توسط : سید

غرق در اوهام خویشم و بی آن که سرم را برگردانم آرام به نجوایی گوش می دهم که هزاران سال قبل در جایی از این هستی پیچیده است.در انتهای برهوت، امواج درخشان سراب، دهان خشکیده و جان تشنه ی مرا سیراب می کند. سیراب می شوم از سراب توهم و تخیلی دردناک که در جان من ریخته است. کاش نفس های به شماره افتاده را نقاشی می کردم و تابلویش را بر دیوارهای خیال آویزان می کردم تا رهگذران دریابند کجای این برهوت گام نهاده اند.  در بالا و پایین آمدن اقیانوس و موج هایش چه نهفته است که یک آن باز نمی ایستد؟ این همه فراز و این همه فرود و این همه رنج را چه معنایی است؟

آه از خیال زخمی من.


۲ نظر ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۳:۵۱
نوشته شده توسط : سید

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم 
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود...

۱ نظر ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۰:۵۵
نوشته شده توسط : سید

من دردهایم را در گوش برهوت زمزمه می کنم. در بیابانی که صدای زوزه ی باد خواب درختان را آشفته می کند. این جا خارهایی هست که پای احساسم را مجروح می کنند. من هم مثل تو رنج می کشم. من رنج تو را دارم. من حتی نمی خواهم بدانی آشفته ام. اشکم را برای تو در همین جا در برهوت، پای خارهایی سخت می ریزم شاید روزی گل دهند. فقط می ماند که تو بتوانی از این گذرگاه دردناک گذر کنی. بتوانی قایق ات را در سیل ویرانگر نجات دهی. تو هم مثل همه ی دیگران، صلیب رنج هایت را خودت بر دوش می کشی. تنها. و انسان این گونه است.

  

۲ نظر ۰۴ آبان ۹۴ ، ۱۰:۲۹
نوشته شده توسط : سید

غروب سرد پاییزی

سکوت دردناک کوچه را

فریاد برگی زیر پاهایت

فرو ریزد

به آوایی پر از اندوه

زبان باد در گوش تو خواهد گفت:

قناری در قفس هرگز

       نه ، هرگز بوی گل

                               نشنید...

در ابهام کوچه ی بن بست، تمام شب باران بارید و شاخه های درخت صنوبر قد کشیده تا آن سوی دیوار تنهایی، در وزش تند باد بی رحم، شکسته شد. از خودم می پرسم، صدای پنهان در حلقوم آسمان با شقایق چه زمزمه می کند که رنگ سرخ را بر چهره های آالاله ها می نشاند؟ با که این راز درد ناک را می توان در میان نهاد که تردید، رنجی است بزرگ بر شانه های بی طاقت من. تردید، فاصله ی مرا با خودم بیشتر می کند و تو سکوت می کنی. و بر این سرگشتگی می خندی. چشم هایم را بر جاده ای می بندم که انتهایش را نمی یابم. تردید، یعنی من معلق ام میان زمین و آسمان ذهن تو. آواره ای اندوهگین که مسیرش را در وطن خویش گم کرده است. 


۰ نظر ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۵
نوشته شده توسط : سید

آه ای ابدیت محزون قرن ها سکوت بی ثمر، ای کوچه های خاگ گرفته ی خاطرات تلخ، ای زمان از دست رفته ی سرگشته در کویر، آسمان تاریک می شود در پایان امید. تو حتی نمی دانی چرا صدایت این همه می پیچد در دشت درون و هیچ کلامی بر زبان هستی جاری نمی شود. پرنده ای زمزمه می کند و می گرید. گریستنی بر میله های قفس و جاری می شود در تنهایی محزون قرن ها سکوت...
۱ نظر ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۱
نوشته شده توسط : سید