سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
🎬از دلخوشی کودکی همین بس که از دنیای سیاه و سفید اینچنینی خبری نیست،هر چه هست در لحظه است و شعف انگیز...،از بدو بدوی همسالان به دنبال توپ گرداله ی فشرده از کهنه جورابها تا به سنگ بستن سگهای استخوان بدن،اما چیزی که تمام ذهن همیشه کودکانه ام را گرفته بود نه آدم و نه فرشته افسانه ها نبود!،با هیکل درشت و سیاه ،چشهای متورم و خمار و نگاهی گیرا...
🎬از سر صبح که با عرعر الاغهای ده از خواب بیدار میشدم به سرم میزد که امروز حتما ببینمش،حتی شده چند دقیقه،اما همیشه این فکر در غلافی از ترس پیچیده بود،ولی یک روز واقعن به سرم زد،منی که با وجود سن زیادم بعضی نیمه شبها را از ترس تاریکی دست ب آب نمیرفتم و تا صبح به خودم میپیچیدم،یک شب به سرم زد که حتی شده برای چند ثانیه ببینمش...
چیزی به انتهای روز نمانده است و روشنی قدم به قدم پا پس می کشد . آفتاب ، قدم های آخرش را بر می دارد و پشت به آبادی ، روز را می دزدد و خانه به خانه، آبادی را ترک می کند و منزل به منزل دور می شود. سر به کوهستان می گذارد و شب را به کوه ها، پناه می برد. فردا روز پر کاری است و کلی برف باید تا بهار آب شود.
سایه ها برمی خیزند و با آن چشم های بی حیا شان ، بی پروا ، بی آنکه از کسی تعارفی شنیده باشند از دیوارهای کوتاه و نیمه ویران آبادی ، به هر گوشه و کناری سرک می کشند .
آبادی به غروبی دوباره می نشیند و بید ها ، تازه عروسانی اند که حنا به دست و پا می بندند و کلاغ ها ، سپیدار ها را ، که با خیال جوانه زدن به زردی نشسته اند ، به تاریکی مهمان می کنند.
سرگشته ای در کویر پرسش هایی سوزان و خواهش هایی از جنس اندوه و دلی سرد با روزگاران چشم هایم در همان ابتدا به پایان دوخته بود. من خویشاوند غروبم. نشسته ام و آتش بازی سرنوشت را تماشا می کنم. این
جا گل هایی هست که می شکفد و لبخندی بر لبان تشنه ای می نشاند. این جا
چشمه ای هست که می توان جامی از آن برگرفت و خاطرات قرن ها آوارگی را به
فراموشی سپرد. این جا خورشید با ساکنانش سخن می گوید و آسمان گاهی بر آنان
می گرید. من
خویشاوند زمین ام و همسایه ی رازی سنگین بر سینه ی کودکی که داغی بزرگ بر
پیشانی اش نهاده است. من اکنون رسیده ام به آخرین ستاره ای که در دور دست
هایی خوفناک می درخشید و مرا صدا می کرد. چون کودکان در انتظار هیچ نشسته
ام و گاهی سرم را میان دستان سرنوشت می گذارم. من اکنون رسیده ام به خویش. این همه راه را در پی ردپایی گذرانده ام و اینک دوباره به آغاز رسیده ام. رد پایی آشنا. من پا بر جای پای خویش می نهاده ام و خود خبر نداشته ام. این جا در خلوت تاریخ و سکوت جغرافیا، ایمان مجروحم را بر دوش می کشم.
...و من که رهگذری در صدای بارانم
هنوز فرق تو را با خودم نمی دانم
تو هفت چلچله کوچی ،بهار تازه ئ من
من شکسته، اسیر چهل زمستانم
نرفته از یادم !
زمین با تپش برگهای تو جان می یافت
اینجا
به رشد کلمات تیشه می زنند
اما
روز با نور و
آسمان با سایه
تکرار می شود .
نرفته از یادم !
تنها می شوم گاهی
می رسم به لحظه های بی کسی
شب
می کشد تو را در قاب
مهر ،می دمد با صبح
پنجره ،یک فریاد
شعله، صداقت شمعدانی
می تراود در من
ابرهای عقیم سیاهی به چهره ی آسمان کشیده اند و باران ماههاست که خیال باریدن ندارد . چشمه ها چونان چشم هایی که از گریه به خشکی نشسته باشند ، تشنه ی هلهله ی دختران آبادی اند و مشک های سربریده ، بی صدا باران را به دعا نشسته اند .جنگل عریان روزهای بی آبی ، زمین را به عطش می کاود . تن چوبی اش را به آسمان می کشد و با آن ساقه های خشک ،بی صدا، کسی را فریاد می زند . آبادی بی آب ویرانی را معکوس می شمارد و خشکسالی را اینچنین ، ریش سفید ها هم کمتر به خاطر می آورند .