سکوت قرن ها ...
پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۱ ب.ظ

آه ای ابدیت محزون قرن ها سکوت بی ثمر، ای کوچه های خاگ گرفته ی خاطرات تلخ، ای زمان از دست رفته ی سرگشته در کویر، آسمان تاریک می شود در پایان امید. تو حتی نمی دانی چرا صدایت این همه می پیچد در دشت درون و هیچ کلامی بر زبان هستی جاری نمی شود. پرنده ای زمزمه می کند و می گرید. گریستنی بر میله های قفس و جاری می شود در تنهایی محزون قرن ها سکوت...
چشم هایش را می بندد به خیال آزادی و پر می کشد تا اوج آسمان خواب هایی که دیدن شان در این سرزمین ممنوع است. هنوز بالهایش را باز نکرده است که برمی خورد بر دیواره های قفس و می شکند پرهایی که برای پرواز به او داده اند و او هیچ نتوانسته است بازشان کند. آه ای پرهای پرواز که همه عمر بسته بوده اید، مرا به شوق کدام رفتن می خواندید؟ وقتی نتوانی تا سقف آرزهای شیرین ات شادمانه ترانه سردهی، وقتی نتوانی راه برهوت را گام بزنی، داشتن بال و پر، اندوهی است بزرگ.
خواب
هایم تلخ و چایم سرد می شود در هوای معلق حیرانی. جای پای رفتنم در همین
نزدیکی است. گام هایی لرزان و قدم هایی مردد و بودنی پر تردید. دیگر حتی
نشستن یا رفتن، تفاوتی ندارد. ایستادن یا خوابیدن. سکوت یا فریاد. چه فرق
می کند بگریم یا بخندم. چه فرق می کند آرام باشم یا هیاهوی درونم را با تو
در میان نهم. در کویر، سایه ای از دور آمد و رفت. آمدنش را و رفتنش را در خواب می دیدم. خوابی سنگین در نیمروز هستی که هنوز آفتاب می تابید. صدایی مرا می خواند. آه ای مسافر گمشده در دشت زندگی، چرا می گریی؟ این همه تشویش و پریشانی چرا؟ رنج
هایت را و زخم هایت را می شمارم. کمی نزدیک تر بیا تا پاهای مجرح ات را
نوازش کنم. هنوز کمی آب مانده است. تشنه ای؟ کمی نزدیک تر بیا تا جامی
برگیرم و قطره ای آب در دهان خشکیده ات بیافشانم. کافی است بگویی من خواب
نیستم.
اما
نه، رهگذر کم کرده راه، در خواب بود که سایه اش را از دور با خود برد و
رفت. و دست هایش را که بر پیشانی می نهاد. بر دوش می کشد روزگار سنگین و
سرنوشت تلخ اش را. و سکوت می کرد این همه راه را و می اندیشید از این
تنهایی اش. و طلوع را در انتظار می نشست. آه ای ره گم کرده، در کویر تشنه ی گرم چه می کنی؟
کاش رنج هایت را با آسمان در میان می گذاشتی. کاش زخم هایت در آب جوی آبی می نهادی که از دور دست می آید و درهمین جا تمام می شود.
کاش رنج هایت را با آسمان در میان می گذاشتی. کاش زخم هایت در آب جوی آبی می نهادی که از دور دست می آید و درهمین جا تمام می شود.
خاک را می جستم. یادم می آید چیزی را گم کرده ام اما من نمی دانم کجا، چه وقت و چه چیزی را گم کرده ام. در
این جا بود یا در جای دیگر. اصلا چیزی بود یا من در توهم نفس های به شماره
افتاده ای زمین را کاویدم. اگر چیزی گم نکرده ام چرا این جا هستم؟ این
خارهای زمخت کویر دست هایم را، آه دست هایم را مجروح می کنند. برمی خیزم.
مگر کسی در همین نزدیکی راه نمی رفت که من این همه چشم به دور دستهای
ناپیدا دوخته ام؟ کوله بارم را برمی دارم. راه می افتم. راه می روم. راه می
روم. تا شباهنگام راه می روم. به سوی نمی دانم کجا گام می زنم. شب که می
شود می پرسم به کدام سو باید رفت؟ ماه درست وسط آسمان است. همه جه روشن
است. با ماه سخن می گویم. ماه می گرید و من سکوت می کنم. من می گریم و ماه سکوت می کند. در
بیابان که باشی و شب باشد و ماه باشد، همراه رویایی تو می شود ماه. دوستش
خواهی داشت. عاشقش می شوی. دست را می بری که دستت را بگیرد. و می خوابم. می خوابم و ماه سکوت می کند. آرام .آرام

سحر