آه از خیال زخمی من
غرق در اوهام خویشم و بی آن که سرم را برگردانم آرام به نجوایی گوش می دهم که هزاران سال قبل در جایی از این هستی پیچیده است.در انتهای برهوت، امواج درخشان سراب، دهان خشکیده و جان تشنه ی مرا سیراب می کند. سیراب می شوم از سراب توهم و تخیلی دردناک که در جان من ریخته است. کاش نفس های به شماره افتاده را نقاشی می کردم و تابلویش را بر دیوارهای خیال آویزان می کردم تا رهگذران دریابند کجای این برهوت گام نهاده اند. در بالا و پایین آمدن اقیانوس و موج هایش چه نهفته است که یک آن باز نمی ایستد؟ این همه فراز و این همه فرود و این همه رنج را چه معنایی است؟
آه از خیال زخمی من.
رنج، صدایش را در هم شکسته بود. او نمی خواهد در برهوت سرنوشتش تنها باشد. نمی داند هر انسانی در برهوت می زید. تنهای تنها. در تنگنای دیروز و امروز و فردا خود را گرفتار می بیند. می خواهد از این قفس بیرون بجهد. کدام بیرون؟ رد پایش را در جاده ی دیروز پی می گیرد تا بیابد کدام گام را اشتباه آمده است و نمی داند برهوت یعنی اشتباه.
در گوشش زمزمه میکنم: وقتی جغرافیای درون گسترش نیابد در تنگنای جغرافیای برون به تنگ می آییم. سردرگم میان دیروز و امروز حیران می ایستد.در انتظار است شاید رهگذری دستش را بگیرد و راهش را نشانش دهد وبگوید کدام مسیر او را تا دور دست ها می کشاند. نمی داند هیچ رهگذری از برهوت نمی گذرد. در انتظار چه کسی می توان بود جز در انتظار خود؟ همه ی انتظارها بیهوده است جز انتظار از خود.
آه از خیال زخمی من



سحر