زمستان
بی هدف وافسرده حال نشسته ام ومی نویسم٬نوشتن برای دنیای خوشبختی٬همان دنیای دست نیافتنی که همواره در کوچه پس کوچه های افکارم به آن می اندیشم.گاهی این دنیا آنقدر به من نزدیک می شودکه حس می کنم در رویای یوتوپیایی اش ایام سپری می نمایم وزمانی دیگر آنقدر در حسرت دست یافتنش نا امیدمی گردم که تصور می کنم دنیای خوشبختی همچون دریایی است اسطوره ای که آبش درحال خشکیدن است...
آنگاه چون بوتیمار در کنارش می نشینم واشک می ریزم تا شایدقطرات هرچند کوچک اشک هایم علاجی بر خشکیدنش گردد و مرهمی برای درد بودنم روی کره خاکی! وانگهی ازروزنه کوچکی در دلم نور امیدی بر افروخته می گردد وگویی جان دوباره گرفته ام و حس رمزگشایی می یابم ٬اما من به گشودن هیچ رمزی نمی پردازم که حیرت زده می شوم حتی در گشایش رمزخویشتن تا چه رسد به آن که قوایم را به رمزگشایی چیزهای دیگر معطوف کنم.
من آموخته ام و فهمیده ام که
استقبال کنم ٬بپذیرم٬محبت نثار کنم ٬مشایعت کنم ٬بسپارم و اگرقابلیتی باشد
دعا کنم سپس درترازوی نگاهم درعین سادگی نتیجه ای ازرها شدگی٬سبک
بالی٬سرور٬آزادی وآرامش را حک کنم آری به راستی سخت است تشییع خوشبختی بر
شانه فراموشی وسپردن دل به قبرستان بی آرزویی وقتی می دانی پنج شنبه ای
نیست تا رهگذری بربی کسی ات حتی فاتحه ای بخواند...
پی نوشت"
تصاویر از زمستان 1394



