سرگشته ای در کویر پرسش هایی سوزان و خواهش هایی از جنس اندوه و دلی سرد با روزگاران چشم هایم در همان ابتدا به پایان دوخته بود. من خویشاوند غروبم. نشسته ام و آتش بازی سرنوشت را تماشا می کنم. این
جا گل هایی هست که می شکفد و لبخندی بر لبان تشنه ای می نشاند. این جا
چشمه ای هست که می توان جامی از آن برگرفت و خاطرات قرن ها آوارگی را به
فراموشی سپرد. این جا خورشید با ساکنانش سخن می گوید و آسمان گاهی بر آنان
می گرید. من
خویشاوند زمین ام و همسایه ی رازی سنگین بر سینه ی کودکی که داغی بزرگ بر
پیشانی اش نهاده است. من اکنون رسیده ام به آخرین ستاره ای که در دور دست
هایی خوفناک می درخشید و مرا صدا می کرد. چون کودکان در انتظار هیچ نشسته
ام و گاهی سرم را میان دستان سرنوشت می گذارم. من اکنون رسیده ام به خویش. این همه راه را در پی ردپایی گذرانده ام و اینک دوباره به آغاز رسیده ام. رد پایی آشنا. من پا بر جای پای خویش می نهاده ام و خود خبر نداشته ام. این جا در خلوت تاریخ و سکوت جغرافیا، ایمان مجروحم را بر دوش می کشم.

