روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۰۸ ب.ظ

۱

من، همان محکوم به زندگی ام .

چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۴، ۰۲:۰۸ ب.ظ


سرگشته ای در کویر پرسش هایی سوزان و خواهش هایی از جنس اندوه و دلی سرد با روزگاران

چشم هایم در همان ابتدا به پایان دوخته بود. من خویشاوند غروبم. نشسته ام و آتش بازی سرنوشت را تماشا می کنم. این جا گل هایی هست که می شکفد و لبخندی بر لبان تشنه ای می نشاند. این جا چشمه ای هست که می توان جامی از آن برگرفت و خاطرات قرن ها آوارگی را به فراموشی سپرد. این جا خورشید با ساکنانش سخن می گوید و آسمان گاهی بر آنان می گرید.

 

من خویشاوند زمین ام و  همسایه ی رازی سنگین بر سینه ی کودکی که داغی بزرگ بر پیشانی اش نهاده است. من اکنون رسیده ام به آخرین ستاره ای که در دور دست هایی خوفناک می درخشید و مرا صدا می کرد. چون کودکان در انتظار هیچ نشسته ام و گاهی سرم را میان دستان سرنوشت می گذارم. من اکنون رسیده ام به خویش. این همه راه را در پی ردپایی گذرانده ام و اینک دوباره به آغاز رسیده ام. رد پایی آشنا. من پا بر  جای پای خویش می نهاده ام و خود خبر نداشته ام. این جا در خلوت تاریخ و سکوت جغرافیا، ایمان مجروحم را بر دوش می کشم. 

 

اینک صدای پای پرسشی دردناک می آید. می پرسد تو کیستی؟ و من همه ی عمر را در پی پاسخ به این پرسش بودم و هنوز در وادی حیرانی گام هایم را می شمارم. صدای پای تو در سکوتی دردناک می پیچد و زخم کهنه ام را نو می کند. می پرسی تو کیستی؟ افسانه ی هستی و کیستی ام را بر لب جامی نهادم و با این صدا سرکشیدم. از کیستی می پرسی و نمیدانی روح زندانی در سلول تاریک چه می داند کجا اسیر است. و یادش رفته است نامش چیست. از کجا امده است و همهمه ی زندگی برای چیست.

من جاودانه ام در سرای خویش. من پایان یک پرسش و آغاز یک اندوهم. من خود پرسشم. همان که فرشتگان با خدا در میان نهادند. "و تو چرا انسان را می آفرینی؟" من، همان محکوم به زندگی ام.



نظرات  (۱)

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
.....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">