روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۳۱ ب.ظ

۴

سایه ی شوم مرگ، کوهستان را آزار می دهد...

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۳۱ ب.ظ

ابرهای عقیم سیاهی به چهره ی آسمان کشیده اند و باران ماههاست که خیال باریدن ندارد . چشمه ها چونان چشم هایی که از گریه به خشکی نشسته باشند ، تشنه ی هلهله ی دختران آبادی اند و مشک های سربریده ، بی صدا باران را به دعا نشسته اند .جنگل عریان روزهای بی آبی ، زمین را به عطش می کاود . تن چوبی اش را به آسمان می کشد و با آن ساقه های خشک ،بی صدا، کسی را فریاد می زند . آبادی بی آب ویرانی را معکوس می شمارد و خشکسالی را اینچنین ، ریش سفید ها هم کمتر به خاطر می آورند .

آفتاب اندک رمق مانده در جان زمین را به یغما می برد . جنگل در هجوم موریانه ها ، کابوس بیابان را به خواب می بیند . صحرا زندگی را قربانی می گیرد . ریگزار داغ می شود و مهر بر پیشانی زمین می گذارد . باد ابرها را بیهوده می دواند . آخرین باران را کسی به خاطر نمی آورد و خشکسالی سوغات شوم آسمانیان به زمین است .

رودخانه اغراق بزرگی است برای جویباری که روزگاری سواران مغرور دشت های باران ، قربانی هوس های زمستانی اش بودند و حالا آبراهیست که بازیچه ی سنگچین کودکان آبادی است .شیر بابا ، آن روزها ، سال سیل را خوب یادش هست . باران یک نفس باریده بود تا سیلاب خانه به خانه آبادی را فتح کند . آبادی در هراس هجوم موجها شب را به بیداری سحر کرده بود .می گفتند باران ، نفس های آخرش را می کشد . سپیده که در دره ها بدمد ، باران بند می آید . اما باران قوت گرفته بود و طوفان خیال جنگ داشت .


موریانه ها جنگل را برگ به برگ به ویرانی نشسته اند و لک لک ها ، لک لک های دلتنگ پریده از برکه به گل نشسته ی آبادی ، ماههاست که کوچیده اند و باران حیات آبادی است و این را سگ ها می دانند که حالا کنج دیوارهای بی سایه تشنگی را له له می زنند . گاوها اما سر به زیر ، گندم زارهای بی محصول را به چرا نشسته اند .


بوی اسفندهای وحشی بینی را می سوزاند . مردی به شکار تیهو کوهستان را به کمین می نشیند . چهار پاره ای شلیک می شود و گلوله صفیر می کشد و سینه ی عریان کوهستان را خراشی دیگر به یادگار می گذارد .

تیهویی پر می ریزد و به آتش گلوله بریان می شود . پرهای به خون نشسته در کوهستان به معراج می روند و تیهویی دیگر ، خونین در کوهستان رها می شود .

چوپانی خشک سالی را بی خبر آواز می خواند و صدای زنگوله ی بزغاله ها با سکوت کوهستان یکی می شود .

گوسفندان به عادت دیرینه در جستجوی علفزاری که نیست ،از کمرکش کوه بالا می روند و بادم تلخ و خار شتر می جوند و پری جوان ترین چوپان دشت است .آفتاب ، راهش را به سمت کوهستان کج می کند و چشم کوهستان در غروبی دوباره به خون می نشیند .گله ها کمرکش کوه را سرازیر می دوند و باد ،غربت کوهستان را ، سنگین ، زوزه می کشد و خاکستر سرد اجاق چادر را بر سر دشت می پاشد ، می گویند شگون دارد و خاکستر ، بهار می زاید .

نسیمی بیابان را می دود و بوته ها زندگی را عمیق ، نفس می کشند و با آهنگی ملایم در باد می رقصند .بزغاله ها ، شاداب دره ها را بازی می کنند و پری دشت را به خنده می دود و غوغای چشمانش هرگز سکوت کوهستان را رعایت نمی کند .

با اشاره ی مژگانش روز را ورق می زند و چشمانش اثبات تاریکی است ، تاریکی محض.در نگاهش چشمه ساری جریان دارد و راهی که به فراسوی زندگی می رسد .چشم هایش را می بندد ، یک آبادی با تمام چوپان های خوش اوازش در زیر پلک هایش پنهان دارد .گردبادی بر فراز چشمانش اوج می گیرد . کوهستان در گردباد گم می شود . چشم که بگشاید سنگ ها شکستن را تجربه می کنند .

پسرکی لاغر ، چوپان گله های خشکسالی ، در دشت آواز می خواند . نگاه سبز مردابی اش خبر از بهاری دارد که نیست و چشمان کبود و بریان شده اش عصاره ی خشک سالی است .در چشم های پری که چشم بدوزد ، چونان جنگل های خشکسالی خشکش می زند . گر می گیرد .می سوزد .بدل به سنگ می شود . شیوه ای برای مردن .

پسرک چوپان تمام خشکسالی را فریاد می زند . پری تخته سنگی را پناه می گیرد . صدا اوج می گیرد . با باد یکی می شود . تشباد .در کوهستان می پیچد و در خود چیزی دارد که از سنگ ها عبور می کند و این را پری خوب می داند که حالا چشم هایش را می دزدد .

صدا ناله می شود و با باد تمام درختان را ریشه کن می کند . سیل می شود . ویران می کند و رودبار درختان را بر سینه ی پری می کوبد . 


ابرهای عقیم آسمان را دلتنگ می خواهند و پری دلش گرفته است ، درست مثل لک لک های دلتنگ پریده از برکه ی به گل نشسته ی آبادی که بالهایشان را برای کوچ امتحان می کردند .


صدای زنگوله ی بزغاله ها در سکوت کوهستان گم می شود و پری ، دلتنگی را لبریز ، تن تک چنار پیر عریان را دخیلی دیگر می بندد .

باد ،برگ برگ دخیل های سبز روزهای بی کسی را ورق می زند .درخت ، تن خسته اش را به باد می سپارد . خوابی سنگین سراغ از کوهستان می گیرد . باد درخت را بازی می دهد . لالایی می گوید و پری بی صدا گریه می کند .

باد می آید و بوته ها عزایی را به شیون نشسته اند .گنجشک ها غوغایی به پا می کنند و حادثه ای شوم را به فریاد هشدار می دهند . سایه ی سرد کوهستان ، سنگین بر پرتگاه می نشیند .

بزغاله ها دشت را به بازی می دوند و گله ، چشمان خیس پری را بی خبر دور می شود . پسرک چوپان ، همچنان خشکسالی را آواز می خواند و کفتارها کوه را زوزه می کشند و سایه ی شوم مرگ ، کوهستان را آزار می دهد .

بوته ای سبز ، تخته سنگی را آویزان ، با آهنگی ملایم در باد به رقص در می آید و بزغاله ای را به خاک سیاه می نشاند .ضجه ی چوپان قربانی می گیرد و صدای زنگوله ی بزغاله ای که سقوط می کند در عمق پرتگاه خاموش می شود و پری تمام دلتنگی اش را یکجا به عزا می نشیند .

باد می آید وگردبادی در کوهستان گم می شود . گرد و غباری جاده را در آغوش می کشد و خورشید در دامان کوهستان می نشیند و پری خورشید را زیر چشمی نگاه می کند و غم ، نرم نرمک به جانش می نشیند. چونان جنگلی که موریانه ها به جانش افتاده باشند ، ویران می شود و خوب می داند که دختران ایل کسی را دل نمی بندند و این را از ایل یاد گرفته است  از کوچ .


خورشید در دامان کوهستان گم می شود . قربانی به پای زندگی آرام چنگ می زند . آتش به جان بیشه زار می افتد . خون ،شتابان راهی برای فرار می جوید . زمین ،عطش سالهای بی باران را لحظاتی فرو می نشاند . قربانی ، زندگی را دست و پا میزند و مرگ سایه ی سنگین کوهستان است که بر دشت می افتد. بره ی سپید کاکل حنایی آرام می گیرد و زندگی چونان گردبادی در کوهستان گم می شود .

 خشکسالی را به تماشا می نشیند و پری آواز چوپانی را از دور می شنود .پیشانی پری را که به حنا می بندند و گیسوانش را شانه می کنند و کل می زنند ، صدا ، اوج می گیرد و چاقو می شود و تیز در گلوی پری می نشیند .

اسفند ، بی تاب ، بر آتش دود می کند . ترلان بی بی ، بیصدا گریه می کند . سیلاب اوج می  گیرد . قربانی بر آتش کباب می شود . چوپانی خشکسالی را ضجه می زند . پری ، اسفند می شود و بی تاب بر آتش می نشیند 

گردبادی پری را می بلعد . موریانه ها به جان جنگل می افتند . بره ای کاکل حنایی ، زندگی را دست و پا می زند . لک لک ها ، آبادی را کوچ می کنند . تیهویی بی بال به کوهستان پناه می برد . قله ای در اوج می میرد .سکوت ، پری را به چهار میخ می کشد . صدای زنگوله ی بزغاله ای  در عمق پرتگاه خاموش      می شود . دریا در چشمان پری اوج می گیرد . بزغاله ای پرتگاه را به بازی می گیرد . سکوت همیشه نشانه ی رضایت است و پری عروس خشکسالی است .ابرهای عقیم سیاهی به چهره ی آسمان کشیده اند و باران ماههاست که خیال باریدن ندارد . چشمه ها چونان چشم هایی که از گریه به خشکی نشسته باشند ، تشنه ی هلهله ی دختران آبادی اند و مشک های سربریده ، بی صدا باران را به دعا نشسته اند .جنگل عریان روزهای بی آبی ، زمین را به عطش می کاود . تن چوبی اش را به آسمان می کشد و با آن ساقه های خشک ،بی صدا، کسی را فریاد می زند .


منبع

۹۴/۱۰/۰۸
نوشته شده توسط : سید

برهوت

روستای صرفه

نظرات  (۴)

هر روز از وبلاگتون دیدن میکنم
خداقوت
پاسخ:
خیلی ممنون
زندگی همهمه مبهمی
 از آزرده شدن  خاطره هاست
هر کجا خندیدیم 
هر کجا خنداندیم 
زندگانی آنجاست 
بیخیال همه ی تلخی ها...
این چه میوه ایه
پاسخ:
سنجد ( شٍشت! )
۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۵۹ تنهاترین عاشق صرفه (نگهبان کمرزرد)
حالاکه همه قبول دارین صرفه بهترین روستای بکر و دوست داشتنیه بیایین یه قدم کوچولو برا ابادانیش برداریم تا فردا روزی که بچه هامون از اصل و نسب و زادگاهمون سوال میکنن به یه سر تکون دادن بسنده نکنیم و شرمنده پدران ومادرانی نباشیم که با سختی و بدبختی این روستای زیبا و باصفا را ساختند و به ما تحویل دادند
پاسخ:
سلام
شاید یکی از اهداف این وبلاگ هم همین باشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">