روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۵ ب.ظ

۰

غروب سرد پاییزی

سکوت دردناک کوچه را

فریاد برگی زیر پاهایت

فرو ریزد

به آوایی پر از اندوه

زبان باد در گوش تو خواهد گفت:

قناری در قفس هرگز

       نه ، هرگز بوی گل

                               نشنید...

در ابهام کوچه ی بن بست، تمام شب باران بارید و شاخه های درخت صنوبر قد کشیده تا آن سوی دیوار تنهایی، در وزش تند باد بی رحم، شکسته شد. از خودم می پرسم، صدای پنهان در حلقوم آسمان با شقایق چه زمزمه می کند که رنگ سرخ را بر چهره های آالاله ها می نشاند؟ با که این راز درد ناک را می توان در میان نهاد که تردید، رنجی است بزرگ بر شانه های بی طاقت من. تردید، فاصله ی مرا با خودم بیشتر می کند و تو سکوت می کنی. و بر این سرگشتگی می خندی. چشم هایم را بر جاده ای می بندم که انتهایش را نمی یابم. تردید، یعنی من معلق ام میان زمین و آسمان ذهن تو. آواره ای اندوهگین که مسیرش را در وطن خویش گم کرده است. 


نهان در اندرون خویش، رنج تردید را با تو باز گفتم. بر بالای کوه کدام موعظه می تواند راه را بگشاید؟ آه  مسیحای من. من بر روی زمین همین جا ایستاده ام و تو موعظه بر بالای کوه می کنی؟ برهوت، را نشانه ای باید که مسافر ره گم کرده از تشنگی و گرمای تابستان بگریزد و بدان پناه جوید. کجاست پناهگاهی که سایه ای از مهر بگشاید و دست نوازشگری که خستگی را از رخساره ای بزداید؟  چهره ای برافروخته از نوشیدن سراب و پاهای تاول زده از سنگلاخی بزرگ، همان نقاشی است که بر دیوار ذهنم آویخته ام تا به تو هدیه کنم. در دور دست ها،  آّب در تلاطمی از این سو بدان سو و تا سقف آسمانم موج می زند. و تو فریب می خوری. افتان و خیزان تا چشمه ی خیالی خویش، عرق ریزان راه می روی. غروب که بدان جا می رسی، امواج آب از تو دور می شودو تو نمی دانی فرق سراب را آب. و باز فریبی تازه و راهی تازه.این همه تردید را در کدام چشمه می توان شست؟ 

 همزاد پاییزم وقتی که برگ افتاد
وقتی طبیعت را شلاق میزد باد
من گریه می کردم اما بدون اشک
این رسم با من بود گویا که مادرزاد
باشد برای عشق یک بیستون اما
فرقی نخواهد کرد در باور فرهاد
پاییز می بارد از این در و دیوار
در این سکوت سرد ، یخ میزند فریاد

این همهمه را در سکوت بی پایان بیابان چگونه تحمل خواهی کرد. هر چه می جویی رد پایی نمی یابی. راهت را کج می کنی. آرام خودت را قانع می کنی که راه خانه ات از آن سوی دیگر است. اندوه،  جامه ی حوصله ات را تیره می کند. دست خشن کویر کوزه ی خالی ات را می شکند تا بدانی ناپایداری، خمیر مایه ی اصلی جهانی است که در آن زیست می کنی. تا بدانی بی قراری، ذات کویری است که در آن گام می زنی. تا بدانی رنج، واقعی ترین واقعیتی است که وجود دارد. و هر چیز غیر رنج، وهمی بزرگ است. فریبی است شکننده.

 

وقتی تنهایی ات را پذیرفتی، می توانی شباهنگام ستاره های درخشان در شب کویر را بشماری و آرام بنشینی و چشمانت را تا انتهای آسمان بگردانی. و در می یابی، چشمه، درون توست. آّب گوارا از برون جستن خطاست. خسته که شدی، تردید سراغت می آید. و می یابی که یقین، سرابی است خوشایند. اما سراب است. تو محکومی در تردیدها و با تردید هایت زندگی کنی. 

  


ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی

گه فصل خزان و گه بهار آوردی

 

مردان جهان را همه بردی به زمین

نامردان را بروی کار آوردی...


مهر 1394 ./


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">