روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

روستای صرفه از توابع دهستان گروه/احمداباد بخش راین استان کرمان

روستای صرفه/ابادی از یاد رفته....

از بین شاخ و برگ گردوها؛ ماه و نورافشانی اش تصویری زیبا برای شکار خلق کرده؛ دوربین گوشی اما این صحنه ی زیبا را هم چون سیاهی محض و نقطه ای سفید در ان نشان می دهد و گویی احساس ندارد.
و فقط خاطره‌هاست، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می‌مانند.

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ق.ظ

۱

این خیال پریشان...

چهارشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۵۵ ق.ظ

و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم 
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود...

در انتهایی ترین روز بی انتها، وقتی دارد غروب می رسد، و گرمای خورشید رو به پایان می رود. هنگامی که سرانگشتان خورشید، گیسوان بید مجنون را نوازش می کند. و آبی آسمان چشم در چشم چشمه ای زلال، پرواز پرنده ای را تماشا می کند، در نیم شبی که ظلمت ، رنگ سیاهش را به عمیق ترین لحظه های بی قرار می زند، در هول و هراس و سکوت و تنهایی دردمندانه، آرام، همچون شبگردی آواره از ازل را تا ابد، در جستجوی گمشده ای که بی خبر از سرزمین برهوت تا امتداد زندگی دویده است، پیاده راه می روم. 

بوی پریشانی زلفی که شانه می خورد و باد آن را از کوهستان دور دست تا این جا، همین جایی که هستم می رساند، پروانه های خیالم را به رقص می آورد. این خیال پریشان، چون راهبی بی دیر و معبد، از ازل تا ابد راه خواهد رفت و سراغ قطره های شبنم را از گلبرگ هایی می گیرد که صبحدم، بر تنهایی خویش اشک می ریزند. 


من لبخند سنجاقک ها را دیده ام. اندوه غروب را و دخترکی که دلش گرفته است برای کودکی که گرسنه است و می گرید بر احوال آن که در داستانش، به دست بی وفایی دوست کشته می شود. من آرامش کسانی را چشیده ام که زیر نور ماه، ستارگان را  به خانقاه چشمان شان دعوت کرده اند. من یعقوب را دیده ام که بر دروازه ی انتظار دردناک، پیراهن خویش را به پرندگان هدیه می کرد و می گریست.  من یعقوب را دست به دیوار دیده ام که جراحت فراق، بار سنگین رنج را بر جان خسته اش آوار می کرد. و ایوب را، ایوب را. آن تنهای محزون این غربت سیاه خاک که بی سامان و سرگشته، بر عصای خویش تکیه می زد و هیچکس را نمی بیند. وقتی ایوب بیمار و رنجور بود، الهگان عشق کجا بودند؟ وقتی می گریست دست نوازشگر مهتاب کجا بود؟ در دریایی از سکوت، روحش را شستشو می داد. خاموش بود و در اقیانوسی از رنج دست و پا می زد. 

با زبان نگاه، شاعرانه ترین شعر هستی را بر دامن زئوس می نشاند و گوهر عزیز خویش را در محراب نیایش سبز می فشاند. خندان ترین واژگان و لطیف ترین کلمات را نثار نسیمی می کند که بوی سبزه زار را تا بیکران می برد. اما در انتهای ترین روز بی انتها، کنار عین القضات می نشیند و اندوه سوختن اش را بر تابلوی زمان نقاشی می کند. شمع هایی که می سوزند و عین القضات را می سوزانند. 


مرا که در برهوت می زیم، بهشت آغازین و انجامین را چه سود؟ من نه آغازم و نه انجام. من اکنونم و این جا. التهاب زیستن را بر سر در کدام معبد بیاویزم؟ این لحظه های شبانه سرود کدام ستاره را زمزمه می کند؟ پنجه بر ملکوت می سایم و فیروزه رنگ سر در معبد آرامش را بوسه می زنم. در بهت سنگین و تاریکی شب، آواز می خوانم و رازم را با پروانه ی خیال تو در میان می گذارم. 

 





نظرات  (۱)

حرفها دارم ولی گوش خریداری نبود 
میروم پیداکنم چاهی ، ز آدم خسته ام 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">